چراغ قرمز
به سرعت رو صندلی جا می گیرم ، کولم رو سمت راست و نایلکسم رو سمت چپم می گذارم ، هرکی می اد زیر چشمی نگام می کنه و یه چشم غره هم بهم میره ، اما من محل نمی گذارم و به کسی اجازه ی نشستن کنارم نمی دم.
سرم پایینه ولی از تعداد کفشایی که رد می شن می فهمم که پنج ، شش نفر می ان پشتم ردیف اخر می شینن. نگاهشون نمی کنم اما از لحن و صداشون می فهمم که باید دختر های جوونی باشن . به صندلیم تکیه می دم همون لحظه یه خانم که روسری گل دار سفید ابی با مانتوی بلند مشکی و کفش های پاشنه بلند روبازپوشیده از صندلی جلویی بلند می شه و می اد روبه روی دخترا وایمیسته. از حالت صورت سفید غیر عادیش به نظرم می اد باید کمی شیرین عقل باشه رو به دخترا می پرسه : دانشجویید؟ چی می خونیین؟
دخترا یه صدا جواب می دن : تربیت کودکان
زن یه ظاهر متفکرانه به خودش می گیره و با لبخندی می گه : چه خوب منم مربی مهد کودک هستم ولی الان دارم می رم دنبال دخترم مدرسش چندتا ایستگاه بالاتره
یکی از دخترا که رژ قرمزشم بدجوری تو ذوق می زنه کاملا مشخصه که خوشش اومده می پرسه: چه جالب!کارش چه جوریه؟ کار با بچه ها خسته کننده نیست؟ چقدر حقوق می دن ؟ منم خیلی این شغل رو دوست دارم .
زن سریع جواب میده : خوبه خیلی جالبه اصلا هم خسته کننده نیست ، اخه می دونین من بچه ها رو خیلی دوست دارم
یه نگاه به زن روسری گل دار می اندازم که دوست داشتن رو با یه لحن مسخره ی کش داری ادا می کنه که ترحم از رو کلمش می باره .چشم هام نا خود اگاه از دو چشم ماتش رو سیبیلای سبزش سر می خوره که تو سفیدی صورتش بدجوری تو ذوق می زنه !
با یه لحنی که انگار یه حقیقته مهمی رو کشف کرده باشه ادامه می ده : می دونین ! من اشتباه کردم اول باید کار پیدا می کردم بعد شوهر اما اول شوهر کردم بعد کار
دخترا که کاملا مشخص بود توجهشون با کلمه ی شوهر بیشتر جلب شده با خنده می پرسن چه طور مگه؟!
زن دست دیگش که ازاده ، روسری گلدارش رو که در کشاکش افتادنه به سرعت جلو می کشه تا موهای مشکیش رو بپوشونه ادامه می ده : اخه مردا خیلی یه جورین نباید بهشون رو داد ، باید مستقل بود ، اول باید پاهاتو تو زندگی محکم کنی بعد ازدواج ، نباید به مردها محتاج بود !
برا خودم هم جالب شده بود که چطور با اون حالت خل وضعش حرفای متفکرانه می زنه! لابد از جایی شنیده بود !
دخترا همون طور که دارن می خندن یکیشون می پرسه : تو کدوم مهده کودک کار می کنی ؟
زن که مشخصه از سوال غیر منتظره ی دختر که هیچ ربطی هم به قضیه ی شوهر نداشت جا خورده یکم جابجا می شه و با من من می گه : همون.. همون ... جایی که سوار شدیم اسمش چی بود؟!
همون دختره با شیطنت خاصی جواب می ده : مهد کودک دم چهارراه رو می گی ؟ مهدکودک مریم؟
زن سریع و با تحکم سرش رو تکون می ده و با صدای بلند می گه : اره اره و ادامه می ده : می دونین ؟ زمونه ی بدی شده ، دیروز که سر چراغ قرمز وایستاده بودم یه مرده پیره اومد کنارم وایستاد و یواش ازم پرسید که شوهر دارم یا نه بعدش بهم یه شماره تلفن داد!! مردک الدنگ !
دخترا زدند زیر خنده یکیشون که چادری بود پرسید : چرا قبول نکردی؟!
زن روسری گلدار با شیطنت معصومانه ی ساده لوحانه ای جواب داد : اخه ادم شوهرش رو که واسه اینا که ول نمی کنه ، لااقل کسی باشه که بیارزه مثلا اگه یه حاجی پولدار که قاضی هم باشه می اومد یه چیزی! اگه پیدا کردید خبرم کنید ؟!
همون موقع اتوبوس از تو یه گودال به ظاهر عریضی رد می شه و سر ایستگاه وایمیسته ، زن که با تکون شدید اتوبوس به جلو پرت شده بود ، خودشو سریع جمع و جور می کنه و یه دفعه انگار تازه یادش اومده که باید پیاده بشه به تابلوی ایستگاه یه نگاه سریع می اندازه و قبل از اینکه پیاده بشه رو به دخترا می گه : یادتون نره اول کار بعد شوهر، استقلال ، استقلال
دخترا با خنده ازش خداحافظی می کنن . یکیشون رو به بقیه می گه : زنک دیوانه ی دروغ گو
با تعجب از لحن صریحش بر می گردم نگاهش می کنم ، یه نگاه عاقل اندر صفیه ای بهم می اندازه و ادامه می ده : اسم اون مهد کودک رو از خودم در اورده بودم ، زنک دیوانست ، هر روز صبح که دارم می رم دانشگاه اونم سر همون ایستگاهی که سوار شدیم سوار می شه و همیشه هم همین حول و حوشا پیاده می شه ، برگشتنی هم اغلب می بینم که تو چهارراه ها ، سر چراغ قرمز وایستاده!!!
بقیه در حالیکه با تعجب نگاش می کنن یه صدا می گن : جدی؟!
نگام رو از دختر به شیشه ی اتوبوس که حالا راه افتاده بود بر می گردونم و زن روسری گلدار رو می بینم که حالا سر چهارراه پشت چراغ قرمز وایستاده و دیگه به یقین می رسم که واقعا سفیدی صورتش بی خودی به نظرم غیر عادی نبود!!!